پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

زیر سایه‌ی پتو!

پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 ساعت 6:22 PM

پتو را کشیده‌ام روی سرم. ولو شده‌ام روی تخت. مخم قفل کرده. هیچ فکری دیگر رفت و آمد نمی‌کند. هنوز اما، پر از اضطراب و دلهره‌‌ی بی‌خودی‌ام. باران تندی می‌آید. نمی‌دانم چرا از صدای باران بدم آمده! همیشه دوست داشتم این صدا را... حتی وقتی خیلی حالم بد بود، خوب می‌شدم. انگار که آرام‌بخش خورده باشم. حالا اما، این صدا آزارم می‌دهد. می‌ترسم از این صدا. گوشی‌ام نمی‌دانم چرا زنگ می‌خورد. گذاشته بودم روی سایلنت. میس می‌افتد. آبجی است. حتماً می‌خواهد بداند بهتر شده‌ام یا نه. معلوم است که نه! سوال ندارد خب! اول صدای دعوای کلید و قفل و بعد صدای جیغ و داد در می‌آید! مامان است. حتماً خیس آب شده. شدیدترین باران‌ها هم نمی‌تواند مامان را از بیرون رفتن، منصرف کند! زیر پتو هستم. نمی‌بینم. می‌دانم اما که دارد به طرف من می‌آید. الان نزدیک‌تر شده. نزدیک‌تر و نزدیک‌تر... می‌گوید: «پاشو مادر! پاشو وقت دکتر اعصاب گرفتم واست!». جواب نمی‌دهم. حوصله ندارم. ادامه می‌دهد: «از خاله آدرس گرفتم. می‌گه پریچهر که نامزدیش بهم خورد، داشت دیوونه می‌شد رفت پیش این دکتره، خوب خوب شد!». مادر آدم که فکر کند دیوانه شدی، دیگر باید خر آورد و باقالی بارش کرد جدی جدی! نمی‌توانم به این یکی جواب ندهم. پتو را با یک ضرب، طوری پرت می‌کنم که از تخت خودم، می‌افتد روی تخت داداش! می‌گویم: «ول کن مامان تو رو قرآن!». می‌گوید: «ول کنم؟! داری ذره ذره آب می‌شی جلو چشام. مادر که نیستی، بفهمی...». لبخند تلخی حواله‌اش می‌کنم و می‌گویم: «بابا مادر!». روسری‌اش را باز می‌کند و بعد مثل پتوی من، پرتابش می‌کند به سمت تخت داداش! خوب است داداش پادگان است و نمی‌بیند تخت زبان‌بسته‌اش به چه روزی افتاده! همین‌طوری که دارد می‌رود به طرف آشپز‌خانه، با خودش حرف می‌زند. یک جوری که یعنی از دست تو، این‌طوری شدم الان! در یخچال را باز می‌کند. شیر برمی‌دارد. الان باید بپرسد: «می‌خوام شیر داغ کنم واسه خودم، می‌خوری تو هم دیگه؟!» و همین را بدون یک کلمه پیش و پس می‌پرسد! نمی‌دانم چرا وقتی خودش می‌داند که این‌طور مواقع به بهترین نوشیدنی‌ها و خوردنی‌های دنیا هم میلی ندارم،‌ باز سوال می‌کند و حرصم می‌دهد. می‌گویم: «نه. واسه خودت گرم کن. مرسی». شروع می‌کند: «از اشتهام افتادی مادرت بمیره! خب چته آخه؟! تو مدرسه چیزی شده؟! حرفم نمی‌زنی که بدونم چه خاکی بریزم سرم!». دلم برایش می‌سوزد. خیلی اما حال جواب دادن ندارم. با این حال سعی می‌کنم خلاصه و مفید برایش بگویم: «هیچی!». فایده ندارد. می‌گوید: «هیچی هم شد حرف مادر مرده؟!». خوشم می‌آید از تکیه‌کلام‌هایش. خنده‌ام می‌گیرد. با خنده می‌گویم: «گیر دادیا مادر من! بابا حالم خوب نیست. چه می‌دونم چرا! خودت این‌طوری نشدی تا حالا؟! همیشه دارم دلقک‌بازی درمی‌آرم و می‌گم و می‌خندم. اگه گذاشتی دو دقیقه تو لاک خودم باشم. شاید سرما خوردم. خوب می‌شم». آرام نمی‌گیرد باز: «دور از جونت، زبونم لال، سرطان هم گرفته بودی، تا الان باید دوره‌‌‌ش تموم شده بود دیگه!». می‌گویم: «خب! تو فکر کن بدخیمه!». بالاخره می‌خندد. یک «دیوانه!» هم ضمیمه‌ی خنده‌اش می‌کند! صدای زنگ می‌آید. یک آخیش بزرگ توی دلم می‌گویم که بابا آمد و راحت شدم! حالا می‌رود به بابا گیر می‌دهد و می‌توانم یکی، دو ساعتی بخوابم لااقل. گوشی آیفن را برمی‌دارد: «مگه کلید نداری؟!». بعد تقی در را می‌زند. می‌روم می‌افتم روی تخت. بیچاره بابا! الان حرصش را سر بابا خالی می‌کند. اولین گیر: «تو کلید نداری مگه؟!‌ یه متر پریدم بالا همچین زنگ زدی!». بابا: «سلام!». مامان: «سلام! ببخشید!». بابا: «آرش کو؟!». مامان و دومین گیر: «هیس! یواش حرف بزن! بچه‌م از مدرسه اومده بود، ناهار نخورده، وا رفت. خوابیده!». می‌روند توی آشپزخانه. دیگر فقط زمزمه‌ می‌شنوم. باران لعنتی هنوز دارد یک‌ریز می‌بارد! حرف‌های مامان می‌پیچد توی سرم. چرا این‌طوری شدم واقعاً؟! دارد یک هفته می‌شود. حوصله‌ی آراد را نداشتم حتی این مدت. بدبخت چه‌قدر زنگ زد که برویم فیلم ببینیم سینما. گفتم: «دلت خوشه ها!». گفت: «خوبه حالا بند ناف خودتو تو سینما بریدن!». گفتم: «پوسیده دیگه بنده!». بدترین حال همین است. این که نتوانی برای هیچ‌کس توضیح بدهی چه حالی داری. هی بپرسند «چته؟!» و هی بگویی: «هیچی!» و  هی غصه بخورند که نمی‌توانند کمکت کنند و هی شک کنند که افسرده شدی یا داری دیوانه می‌شوی یا از این توهمات دلسوزانه! معمولاً هم کسی یک لحظه فکر نمی‌کند شاید دلت گرفته باشد همین‌طوری. شاید خسته باشی از کل‌کل کردن روزمره. شاید حال حرف زدن نداشته باشی. شاید عذاب وجدان یک عالمه کار ضایع و بچه‌گانه‌ای را داری که توی هفته، مرتکب شدی و  مشغول بازجویی از خودت هستی. شاید بخواهی یک هفته یا یک ماه استراحت کنی تا حالت سر جا بیاید. شاید... هیچ‌کس، به هیچ شایدی فکر نمی‌کند و همه فکر می‌کنند که حتماً حتماً احتیاج به یک روانپزشک گران‌قیمت داری فقط...!

چاپ شده در شماره‌ی ۶۳۵ هفته‌نامه‌ی دوچرخه (ضمیمه‌ی روزنامه‌ی همشهری)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

شعرها را باید شست!

شنبه 1 بهمن ماه سال 1390 ساعت 9:24 PM

باید برگردم به کودکی و بعد نوجوانی تا یادم بیاید چه شعرهایی را می‌خواندم و کدام یک از شاعران کودک و نوجوان را بیشتر دوست داشتم. آن‌موقع تعداد شاعران کودک و نوجوان خیلی زیاد نبود. ما یک‌سری شاعر مشخص داشتیم که همیشه اسمشان تکرار می‌شد. شعرهایشان را توی کتاب‌های درسی می‌خواندیم و این‌ها... من مثلاً عباس یمینی‌شریف را می‌شناختم که «من یار مهربانم» را سروده بود یا مصطفی رحماندوست را دوست داشتم به‌خاطر شعر «صد دانه یاقوت‌...» یا همان شعر «انار» که بعدها خسرو شکیبایی در فیلم «خواهران غریب» نیز با صدای گرمش آن را خواند. راستش! بچه که بودم، تصویرگری کتاب برایم مهم بود (مثل همین حالا). تصاویر شاد، فانتزی و کاریکاتوری را بیشتر می‌پسندیدم. شاید برای همین مجموعه‌ای از کتاب‌های کودکانه‌ی منوچهر احترامی را داشتم (و دارم!). کتاب‌هایی که بیشترشان به قلم غلا‌معلی لطیفی تصویر شده بود و معروف‌ترین آن‌ها نیز «حسنی نگو، یه دسته‌ گل» که هنوز خیلی از قسمت‌های آن را از برم: «من و داداشم و بابام و عموم/ هفته‌ای دو بار می‌ریم حموم...». من یکی که فکر می‌کنم منوچهر احترامی و کتاب‌ شعرهای کودکانه‌اش برای بیشتر بچه‌ها و از جمله ما دهه‌ی شصتی‌ها، بیشتر از هر نام دیگری، نوستالژیک و خاطره‌انگیز است. غیر از این‌ها، شاعر دیگری بود که هر کتابی از او چاپ می‌شد و به چشمم می‌خورد، می‌گرفتم بی‌اختیار! اسم آن شاعر، ناصر کشاورز بود و هنوز که هنوز است مزه‌ی خوب مجموعه‌ی «سیب جان! سلام!» او برایم به یادگار باقی مانده. زبان شعری ناصر کشاورز طنزآمیز است و طنز چیزی است که شعر حوزه‌ی کودک و نوجوان به‌شدت به آن نیازمند است و از وجود آن، بی‌بهره یا کم بهره! شاعران زنی که می‌شناختم اما، دو نفر بودند فقط: شکوه‌قاسم‌نیا و افسانه شعبان‌نژاد. بعد که گذشت و من نوجوان شدم، خودم شروع به نوشتن کردم. با هفته‌نامه‌ی «بچه‌ها‌گل‌آقا» کار می‌کردم که تاثیرگذارترین دوره بر من و قلم من بود. چرا که آن‌جا با عمران صلاحی آشنا شدم و تا آخرین روزهای خداحافظی‌اش از دنیا، شاگردی‌اش را کردم. عمران مجموعه شعر طنز نوجوانی دارد به نام «زبان‌بسته‌ها» که از کتاب‌های بالینی من است. کتابی که در ضمیمه‌ی آن، فروتنی کرده و از من هم چند شعر زده. خب عمران بود که برای اولین بار استارت مجموعه‌ی شعر طنز نوجوان را در کشور زد. پیش از آن، ما هیچ مجموعه‌ای با این عنوان نداشتیم و از این لحاظ تاریخ شعر نوجوان ما همیشه به او مدیون است. حرف عمران که بیاید، من دو بیتی را قصیده می‌کنم! بنابراین تا گرم نشدم، بهتر است بروم سراغ قیصر امین‌پور و بیوک ملکی. تنها شاعران نوجوانی که آثارشان را دنبال می‌کردم. به‌خصوص که در «سروش نوجوان» هم قلم می‌زدند که مجله‌ی خوب و پرطرفداری بود. این‌ها تمام چیزهایی است که از مطالعه‌ی شعری آن روزها به یاد دارم. به اضافه‌ی این که در آن زمان، چون شعر کودک ما از شعر نوجوان ما، هم از لحاظ کمیت و هم از لحاظ کیفیت جلوتر بود، من بیشتر شعرهای شاعران بزرگسال را می‌خواندم. سهراب سپهری یا فروغ فرخزاد را مثلاً. حس می‌کردم دغدغه‌هایم را در شعرهای شاعران حوزه‌ی نوجوان نمی‌بینم و برای همین سراغ حرف‌های شاعران حوزه‌ی بزرگسال می‌رفتم. اگر بخواهم مثال بزنم که چرا خواندن شعرهای شاعران این حوزه برایم جذاب نبود، باید از «شهرگریزی» در اشعار آن‌ها، به عنوان یکی از پررنگ‌ترین عناصر این دل‌زدگی نام ببرم. من تهران را دوست داشتم؛ مثل هر نوجوان تهرانی دیگری و حتی یک‌بار به‌خاطر ندارم که شاعران آن‌موقع از تهران به زیبایی یاد کرده باشند! الان اما وضع فرق کرده. نسل‌های تازه‌تر، گام‌های جسورانه‌تری برداشته‌اند. کلی شاعر خوب نوجوان داریم حالا که در قالب‌ها و مضامین متنوعی، شعرهای خوبی سروده‌اند. من نگاه نسل تازه را بیشتر دوست دارم. نسل تازه می‌توانند شعر کودک و نوجوان را متحول کنند. ما می‌توانیم در آینده حتی شل‌ سیلوراستاین‌های ایرانی داشته باشیم. اگر نترسیم و اگر حرکت کنیم و اگر شعار ندهیم و اگر با یک دید محدود به دنیا نگاه نکنیم  و اگر چشم‌ها را بشوییم و... همین!


چاپ شده در شماره‌ی ۲۶۰ ماهنامه‌ی سلام‌بچه‌ها

 

ویژنامه‌ی شعر کودک و نوجوان این شماره را که به‌کوشش زیتا ملکی و فرشته سلیمانی جمع‌آوری شده است، از دست ندهید. اغلب شاعران و مترجمان مطرح کودک و نوجوان در این ویژنامه‌، یادداشت، گفت‌وگو و شعر دارند.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

مرگ بر قهرمان!

جمعه 30 دی ماه سال 1390 ساعت 9:38 PM

هیچ‌وقت هیچ قهرمانی توی دنیا وجود نداشته و ندارد و نخواهد داشت. منظورم از قهرمان، منجی‌های وعده داده شده در کتب مقدس نیستند. هرچند ایشان نیز تا خود شما نخواهید، نمی‌توانند شما را به رستگاری برسانند و در «قرآن کریم» نیز بارها بر این نکته تاکید شده که به‌عنوان مثال اگر ملتی خود اراده‌ای برای رسیدن به  خوشبختی نداشته باشند، خداوند نیز کمکی به آن‌ها نمی‌کند. بگذریم. بحث ما قهرمان بود. دقیقاً خود ِخود ِ قهرمان. خب! کدام قهرمان؟! دلت خوش است پدربیامرز! خیال‌پردازی نکن! این را بپذیر از من بیست و چند ساله‌ای (اوووف‌! چه سن بالا! چه باتجربه!) که تا همین اواخر عادت به قهرمان‌پروری در ذهن و روح خودم داشتم... غلط کردم! و حتی شکر خوردم! وقتی از کسی در هر زمینه و هر رشته‌ای که می‌خواهد باشد، برای خودمان قهرمان می‌سازیم، به خودمان دروغ‌های شاخدار می‌گوییم مدام. دروغ‌هایی که با واقعیت، از آسمان تا زمین و یا از استرالیا تا چین فاصله دارند! وقتی کسی قهرمان و اسطوره‌ی ذهن ما می‌شود، تمام بدی‌های او در ذهن ما رنگ خوبی می‌گیرد و دیگر بدترین قاضی دنیا خواهیم شد. فکر می‌کنیم هر چه قهرمان ما فکر کند، درست است و فرصت درست اندیشیدن را حتی از دست می‌دهیم، چون قهرمان ما به جای ما می‌اندیشد و دیگر به خودمان زحمت هیچ‌گونه فکریدنی را نمی‌دهیم! قهرمان‌پروری مشکل دیگری نیز دارد. این‌که به مرور زمان و با جمع شدن تحملات بدی‌های قهرمان مورد نظر در ناخودآگاه ذهن و روح و غیره! (چی گفتم؟!)، خود آن قهرمان بالاخره روزی به یک ضدقهرمان تبدیل می‌شود و این‌بار به‌شکل غیرطبیعی و غیرمنطقی دیگری رفتار می‌کنیم و از او متنفر می‌شویم و حتی اگر ذره‌ای خوبی واقعی هم در وجود او باشد، دیگر قادر به درک آن نخواهیم بود. باید به خودمان بقبولانیم که می‌شود انسان‌ها را بی که از آن‌ها بت تقدس و قهرمانی ساخت، دوست داشت. باید بدانیم که همه‌ی آدم‌ها از حافظ گرفته تا شاملو  و از سقراط گرفته تا مارکس و از غیره گرفته تا غیره!، مجموعه‌ای از خوبی‌ها و بدی‌ها، درستی‌ها و نادرستی‌ها و سفیدی‌ها و سیاهی‌ها هستند و هیچ‌کس شایستگی این را که بر تمامیت ما غلبه کند، ندارد. اصلاً برای همین است که فیلم‌های اصغر فرهادی مورد توجه همه‌ی جهان و همه‌ی فرهنگ‌ها قرار می‌گیرد. نه «نادر» همیشه صادق است و نه «راضیه» در تمام عمر خودش  نقش «پینوکیو» را بازی می‌کند. همه‌ی آدم‌ها توی تمام فیلم‌های فرهادی، می‌توانند اشتباه کنند و هیچ‌کدام با هیچ عقیده‌ای نه غول و دیو و دد هستند و نه فرشته و پری و قهرمان. همه، خودشان هستند. همه، انسانند و نمی‌توانند عاری از اشتباه باشند. بالای هر قله‌ای هم که ایستاده باشند، ممکن است روزی به دره سقوط کنند و در قعر هر دریایی که غرق شده باشند، می‌توانند روزی خودشان  حتی یک غریق‌نجات بشوند. پس همین الان، دقیقاً همین الان با خودت تکرار کن که: «مرگ بر قهرمان!». هرچند که به‌قول روزبه بمانی، راه و رسم دشمنی را هم بلد نیستیم و چرا باید روزی یک نفر را آن‌قدر باد کنیم، تا روز  نه چندان دور دیگری مجبور به ترکاندن او بشویم! حفظ خونسردی (مثل زمان زلزله!) همیشه لازم است. خونسرد باشید و بی‌تعصب فکر کنید تا مثل یکی از اساتید گرام ما (که تازه بعداً به‌خاطر داشتن فوق‌لیسانس و نداشتن دکترا از گروه تخصصی ادبیات فارسی اخراج و به گروه عمومی ادخال شد!) نباشید که اگر روزی دانشجوی زبان سرخی مثل من، سر کلاستان، با سند و مدرک علمی گفت که مولانا در «مثنوی معنوی» همان‌طور که خودش اشاره کرده بارها، اغلاط شدید وزنی و فنی دارد و از لحاظ شعریت در «غزلیات شمس تبریزی» موفق عمل کرده، او را وادار به حذف درس کنید؛ به اتهام توهین به تقدس کلاس مثنوی و مقام مولانای خدابیامرز! قهرمانی وجود ندارد. مطمئن باشید. باور ندارید، از فاضل ترکمن بپرسید!

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به‌ قول اریک امانوئل شمیت

جمعه 30 دی ماه سال 1390 ساعت 5:21 PM



ژیل: لیزا من دشمنت نیستم.

لیزا (به‌سردی): نه‌بابا؟

ژیل (با ملایمت): دوستت دارم.

لیزا (همچنان با لحن خشک): کلمات برای من و تو یک مفهوم نداره.

ژیل (با ملایمت تاکید می‌کند): دوستت دارم.

لیزا: من هم همین‌طور، پنیر رُکفور و تعطیلات اِسکی رو هم دوست دارم. (در نهایت عصبانیت) من می‌خوام که دست از سرم بردارن و راحتم بذارن!


خرده‌ جنایت‌های زَناشوهری (نمایشنامه). ترجمه‌ی شهلا حائری. نشر قطره.


تصویر از تله‌تئاتر همین نمایشنامه به کارگردانی فرهاد آئیش و هنرمندی محمدرضا فروتن و نیکی کریمی

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

روباهِ آشنا

پنجشنبه 29 دی ماه سال 1390 ساعت 11:29 PM

می‌خواستم ازش بپرسم می‌دونی کثیف‌ترین آدما کیا هستن و بعد خودم جواب بدم اونایی که چشم دیدن صمیمیت پنج ساله‌ی دو تا دوست دانشگاهی رو ندارن و اینقد تو گوش طرف ورد می‌خونن تا طلسم شه. طرف مثه آدم آهنیه یا مثه مترسک. نمی‌تونه حتی در دفاع از دوستش یه خفه‌شوی ناقابل بگه. طرف زود خر می‌شه. تقصیر خودش نیس. خره دیگه. اونی که خرش می‌کنه اما، خیلی خرتره. به خیالش رفته تو لباس یه روباه و ذوق می‌کنه واسه این‌همه حیله‌گری. بی‌خبر از این‌که دست روباها زود رو می‌شه. خرا وقتی می‌فهمن روباها گولشون زدن، خیلی غیرتی می‌شن و همه‌چی رو لو می‌دن. می‌گن که گول خوردن. می‌گن که اون گفت این کارو کن و اون کارو کن. می‌گن که چه‌قد پشیمونن از بارکشی برای یه روباه. نگن هم همه‌چی عین روز روشنه. روباها رو می‌شه با یه نیگا شناسایی کرد. کافیه یه بار به چشاشون یا لبخندشون، وقتی که می‌پرسی از طرف چه خبر و جواب می‌دن اونم خوبه، خیره شی. لعنتی طوری وانمود می‌کنه که انگار اون طرف واسه‌ی من غریبه‌ بوده. تو غربیه‌ش کردی خب؛ روباهِ آشنا! می‌خواستم ازش بپرسم می‌دونی کثیف‌ترین آدما کیا هستن، اما نپرسیدم، چون خودش یکی از اونا بود. 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo
<<    4      5      6      7      8      9      10      11      12      13    >>