کپی به خاطر پیست/ بوگامداسی در شهر!
برداشت اول:
هیچچیز عوض نشده است و همهچیز دارد عوضیتر از قبل میشود. یکی کنترل اینجا را برداشته و دکمهی Stop را با تمام قدرت فشار داده. صبح و ظهر و غروب و شب یخ زدهاند. نه توی اخبار، چیز خوشحالکنندهای است و نه توی روزگار. ذهن خودم هم خطخطی شده. فکر میکنم دارم توی یک دنیای سوررئال زندگی میکنم. انگار تمام آدمهایی که دور و برم هستند، از شهر «بوف کور» صادق هدایت آمدهاند. همهی پیرمردها «خنزرپنزری» شدهاند و نام تمام زنها «بوگامداسی» است. نمیدانم! شاید این از «فواید گیاهخواری» باشد! یعنی من حساب کردهام دقیق. در هفتهای که گذشت، هر کوفت و زهرماری که نوش جان کردم، تویش سبزی بود! نه سبزی خالی البت! بین خودمان بماند. فکر میکنم شاید همین باعث نزول همهی این بلایا شده باشد! ببینید من تابلوی یک پرتره از هدایت را گذاشتهام توی یکی از قفسههای کتابخانه و حالا که دقت میکنم، میبینم دقیقاً نگاهش با آن قسمت از میز ناهارخوری که صندلی من روبهرویش ایستاده، منطبق شده! فکر میکنم دیده دارم در کنار سبزی، گوشت هم سرو میکنم و حرصش درآمده و حالا روح راوی بوف کور را حلولانده در روح من! برای همین است که یاکریمها روبهروز بد صداتر میشوند! گاهی حتی صدایشان مرا یاد زوزهی گرگ میاندازد! حالا یا من جنی شدهان جدی جدی که صدای پرندهای با این اسم متعهد را اینطوری میشنوم یا یاکریمها زده به سرشان که صدای گرگ درمیآورند! درهرصورت هفتهی عجیب و غریبی بود. شانس آوردم فقط که «سگ ولگرد» سر چهارراه پاچهام را نگرفت!
ادامه مطلب ...









