پودر سفید کننده دندان پودر سفید کننده دندان
قویترین سفید کننده گیاهی در 5 دقیقه
رفع زردی،جرم و تقویت مینای دندان
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

به‌قول وودی آلن

پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 ساعت 8:43 PM



دو باور غلط سال‌هاست که درباره‌ی من بین مردم وجود دارد. یکی این‌که من روشنفکرم، فقط به این دلیل که عینکی هستم؛ و بدتر از آن این‌که هنرمندم؛ چون فیلم‌هایم نمی‌فروشد.


مرگ در می‌زند. ترجمه‌ی حسین یعقوبی. نشر چشمه

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

به‌ قول تام راب‌اسمیت

پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 ساعت 8:23 PM



راهپیمایی خیلی بیشتر از حد انتظار شلوغ شده بود. نه تنها دانشجویان و مخالفان در آن شرکت داشتند، به‌نظر می‌رسید تمام شهر، از آپارتمان‌ها، دفاتر و کارخانه‌های‌شان بیرون آمده و در میدان جمع شده‌اند. کسی قادر نبود در برابر کشش جاذبه‌ی تظاهرات، که با پیوستن هر یک شهروند جدید قوی‌تر می‌شد، ‌مقاومت کند...


گزارش محرمانه. ترجمه‌ی نادر قبله‌ای. انتشارات مروارید.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo

زیر سایه‌ی پتو!

پنجشنبه 6 بهمن ماه سال 1390 ساعت 6:22 PM

پتو را کشیده‌ام روی سرم. ولو شده‌ام روی تخت. مخم قفل کرده. هیچ فکری دیگر رفت و آمد نمی‌کند. هنوز اما، پر از اضطراب و دلهره‌‌ی بی‌خودی‌ام. باران تندی می‌آید. نمی‌دانم چرا از صدای باران بدم آمده! همیشه دوست داشتم این صدا را... حتی وقتی خیلی حالم بد بود، خوب می‌شدم. انگار که آرام‌بخش خورده باشم. حالا اما، این صدا آزارم می‌دهد. می‌ترسم از این صدا. گوشی‌ام نمی‌دانم چرا زنگ می‌خورد. گذاشته بودم روی سایلنت. میس می‌افتد. آبجی است. حتماً می‌خواهد بداند بهتر شده‌ام یا نه. معلوم است که نه! سوال ندارد خب! اول صدای دعوای کلید و قفل و بعد صدای جیغ و داد در می‌آید! مامان است. حتماً خیس آب شده. شدیدترین باران‌ها هم نمی‌تواند مامان را از بیرون رفتن، منصرف کند! زیر پتو هستم. نمی‌بینم. می‌دانم اما که دارد به طرف من می‌آید. الان نزدیک‌تر شده. نزدیک‌تر و نزدیک‌تر... می‌گوید: «پاشو مادر! پاشو وقت دکتر اعصاب گرفتم واست!». جواب نمی‌دهم. حوصله ندارم. ادامه می‌دهد: «از خاله آدرس گرفتم. می‌گه پریچهر که نامزدیش بهم خورد، داشت دیوونه می‌شد رفت پیش این دکتره، خوب خوب شد!». مادر آدم که فکر کند دیوانه شدی، دیگر باید خر آورد و باقالی بارش کرد جدی جدی! نمی‌توانم به این یکی جواب ندهم. پتو را با یک ضرب، طوری پرت می‌کنم که از تخت خودم، می‌افتد روی تخت داداش! می‌گویم: «ول کن مامان تو رو قرآن!». می‌گوید: «ول کنم؟! داری ذره ذره آب می‌شی جلو چشام. مادر که نیستی، بفهمی...». لبخند تلخی حواله‌اش می‌کنم و می‌گویم: «بابا مادر!». روسری‌اش را باز می‌کند و بعد مثل پتوی من، پرتابش می‌کند به سمت تخت داداش! خوب است داداش پادگان است و نمی‌بیند تخت زبان‌بسته‌اش به چه روزی افتاده! همین‌طوری که دارد می‌رود به طرف آشپز‌خانه، با خودش حرف می‌زند. یک جوری که یعنی از دست تو، این‌طوری شدم الان! در یخچال را باز می‌کند. شیر برمی‌دارد. الان باید بپرسد: «می‌خوام شیر داغ کنم واسه خودم، می‌خوری تو هم دیگه؟!» و همین را بدون یک کلمه پیش و پس می‌پرسد! نمی‌دانم چرا وقتی خودش می‌داند که این‌طور مواقع به بهترین نوشیدنی‌ها و خوردنی‌های دنیا هم میلی ندارم،‌ باز سوال می‌کند و حرصم می‌دهد. می‌گویم: «نه. واسه خودت گرم کن. مرسی». شروع می‌کند: «از اشتهام افتادی مادرت بمیره! خب چته آخه؟! تو مدرسه چیزی شده؟! حرفم نمی‌زنی که بدونم چه خاکی بریزم سرم!». دلم برایش می‌سوزد. خیلی اما حال جواب دادن ندارم. با این حال سعی می‌کنم خلاصه و مفید برایش بگویم: «هیچی!». فایده ندارد. می‌گوید: «هیچی هم شد حرف مادر مرده؟!». خوشم می‌آید از تکیه‌کلام‌هایش. خنده‌ام می‌گیرد. با خنده می‌گویم: «گیر دادیا مادر من! بابا حالم خوب نیست. چه می‌دونم چرا! خودت این‌طوری نشدی تا حالا؟! همیشه دارم دلقک‌بازی درمی‌آرم و می‌گم و می‌خندم. اگه گذاشتی دو دقیقه تو لاک خودم باشم. شاید سرما خوردم. خوب می‌شم». آرام نمی‌گیرد باز: «دور از جونت، زبونم لال، سرطان هم گرفته بودی، تا الان باید دوره‌‌‌ش تموم شده بود دیگه!». می‌گویم: «خب! تو فکر کن بدخیمه!». بالاخره می‌خندد. یک «دیوانه!» هم ضمیمه‌ی خنده‌اش می‌کند! صدای زنگ می‌آید. یک آخیش بزرگ توی دلم می‌گویم که بابا آمد و راحت شدم! حالا می‌رود به بابا گیر می‌دهد و می‌توانم یکی، دو ساعتی بخوابم لااقل. گوشی آیفن را برمی‌دارد: «مگه کلید نداری؟!». بعد تقی در را می‌زند. می‌روم می‌افتم روی تخت. بیچاره بابا! الان حرصش را سر بابا خالی می‌کند. اولین گیر: «تو کلید نداری مگه؟!‌ یه متر پریدم بالا همچین زنگ زدی!». بابا: «سلام!». مامان: «سلام! ببخشید!». بابا: «آرش کو؟!». مامان و دومین گیر: «هیس! یواش حرف بزن! بچه‌م از مدرسه اومده بود، ناهار نخورده، وا رفت. خوابیده!». می‌روند توی آشپزخانه. دیگر فقط زمزمه‌ می‌شنوم. باران لعنتی هنوز دارد یک‌ریز می‌بارد! حرف‌های مامان می‌پیچد توی سرم. چرا این‌طوری شدم واقعاً؟! دارد یک هفته می‌شود. حوصله‌ی آراد را نداشتم حتی این مدت. بدبخت چه‌قدر زنگ زد که برویم فیلم ببینیم سینما. گفتم: «دلت خوشه ها!». گفت: «خوبه حالا بند ناف خودتو تو سینما بریدن!». گفتم: «پوسیده دیگه بنده!». بدترین حال همین است. این که نتوانی برای هیچ‌کس توضیح بدهی چه حالی داری. هی بپرسند «چته؟!» و هی بگویی: «هیچی!» و  هی غصه بخورند که نمی‌توانند کمکت کنند و هی شک کنند که افسرده شدی یا داری دیوانه می‌شوی یا از این توهمات دلسوزانه! معمولاً هم کسی یک لحظه فکر نمی‌کند شاید دلت گرفته باشد همین‌طوری. شاید خسته باشی از کل‌کل کردن روزمره. شاید حال حرف زدن نداشته باشی. شاید عذاب وجدان یک عالمه کار ضایع و بچه‌گانه‌ای را داری که توی هفته، مرتکب شدی و  مشغول بازجویی از خودت هستی. شاید بخواهی یک هفته یا یک ماه استراحت کنی تا حالت سر جا بیاید. شاید... هیچ‌کس، به هیچ شایدی فکر نمی‌کند و همه فکر می‌کنند که حتماً حتماً احتیاج به یک روانپزشک گران‌قیمت داری فقط...!

چاپ شده در شماره‌ی ۶۳۵ هفته‌نامه‌ی دوچرخه (ضمیمه‌ی روزنامه‌ی همشهری)

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo