کاریکاتور چهرهام بهقلم بزرگمهر حسینپور

درمان سرطان با سایبرنایف
بیمارستان فوق تخصصی سرطان بیکن در مالزی.درمان موثر تومورهای سرطانی |
مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی |
|
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
|
|

شب که میشود، چراغهای اتاقهای خانه که خاموش میشود، من یک گوشهای دراز می کشم، لبتاپم را باز میکنم و هنوز درست و حسابی بالا نیامده که می روم سراغ فولدر موزیک. هی کلیک میکنم تا میرسم به فایل آلبوم «کنعان» که »کریستف رضاعی» ساخته و به اندازهی تمام مسکنهای دنیا به بیقراری های من، آرامش میدهد. چیزی شبیه اضطراب، چیزی شبیه دلهره در لابهلای آهنگهای این آلبوم است، اما اضطراب و دلهرهای که نه به افسردگی و فکر های بد بعد از آن که به امید و آرامش ختم به خیر میشود! انگار کریستف بزرگ میخواهد به توی تنهای معاصر بگوید میفهمد که زخمهای تو چهقدر کهنه است. میفهمد دلت شکسته. میفهمد که تو را نمیفهمند و حتی همهی کسانی که از ته ته دلت، دوستشان داشتی، تا دیدند برای فهمیدن غصههای تو باید به زحمت بیفتند، تنهایت گذاشتند توی لاک خودت. کریستف بزرگ همهی اینها را فهمیده، اما هر چند لحظه یک بار، بعد از اجرای دلهرههای تو، بهجای این که فقط نمکی روی زخمت پاشیده باشد و رفته باشد، مرهم می گذارد روی این زخم. یک چیزی را که نمیشود توصیف کرد، به تو معرفی میکند. یک چیزی که خیلی بزرگ است و میتوانی به کمک او، پایت را از روی ترمز برداری و گاز زندگی را بگیری و بروی جلو؛ آن هم با بالاترین سرعت ممکن. آن چیزی که در عاشقانههای آرام این آهنگها جاری است، انگار با تمام وجودش به تو خیره شده و نگران نگرانیهای توست. تو را می فهمد، بی آن که خواسته باشی. تو را درک می کند، بی آن که فهمیده باشی. دلش برای تو میسوزد، بی آن که احساس ترحم خودش را با منت نشانت بدهد. تمامش مهربانی است. تمامش همزبانی است. انگار که با زبان موسیقی (خواسته یا ناخواسته) تو را به یاد من میآورد. میگوید تو هستی. تو بودی و من فراموشت کردم که اگر نمیکردم، تنهایی، نمیشد بیماری معاصرم! همهی این ها وقتی سرم را گذاشتهام روی متکا (و نه بالش!)، به ذهنم میرسد و بعد دلم میخواهد بنویسم. دلم میخواهد همینطور که آهنگهای کریستف بزرگ را گوش میکنم، بنویسم. دلم میخواهد از تو بنویسم. دلم نمیخواهد شعار بدهم که تا دلمان بخواهد هست از این شعارهای تکراری. دلم نمیخواهد تدریس کنم یا یک چیزهایی شبیه به اینها. دلم میخواهد احساس خودم را در ظرف شیشهای کلمات بریزم تا آرامش بیشتری بگیرم. دلم میخواهد آنقدر آرام بشوم که بتوانم بقیهی کسانی را نیز که مثل من تنها و بیقرارند، آرام کنم. دلم می خواهد این آرامش آنقدر بزرگ باشد که در وصف نگنجد. آنقدر بزرگ که دیگر از دیدن و شنیدن هیچ چیز عصبانی نشوم، توی بحث کردنهای روزمره، به اعصاب خودم مسلط باشم! اگر کسی مخالفتی کرد با من، از کوره در نرم و صدای خودم را بالا نبرم. صدای آدمها باید آرام باشد و مهربان. عصبانی که بشود، بالا که برود، مثل سیدیهای خشدار یا نوار کاستهای جمع شدهی قدیمترها، به دل نمی نشیند؛ حتی اگر زیباترین ملودیها روی آن ضبط شده باشد. عمران صلاحی عزیز بیخود نگفته است: «فریاد نمیزنم، نزدیکتر می آیم، تا صدایم را بشنوی». گاهی اما، بعضی چیزها دست خود آدم نیست. نه این که بگویم اختیار نداریم؛ نه! گاهی آنقدر احساس ما بر تمامیت ما غلبه میکند که یادمان میرود داریم چه کار میکنیم. یادمان میرود کسی که صدای خودش را بالا میبرد و عربده میکشد یا جیغ میزند، خودش بیشتر از همه آزار میبیند و ضرر میکند. شعلهی خشمش که کمتر میشود، خجالت زده به صدایی که نباید به هیچ دلیلی بلند میشد، فکر میکند و اگر شب باشد که دیگر واویلاست! خوابش نمیبرد تا صبح و اگر لحظهای نیز چشم روی هم بگذارد، کابوسهای شلوغپلوغ بیمعنایی به سراغش میآیند که نمیشود برای هیچکس تعریف کرد و در وصف نمیگنجد؛ چون مثل صدای نسنجیدهاش، انسجام و منطق و معنایی نداشته که یادش بماند. میداند فقط که کابوس وحشتناکی بوده و او را ترسانده حسابی. شاید برای همین معروف شده که اخموها به بهشت نمیروند. اخموهای بداخلاقی که با زمین و زمان دعوا دارند و همهی کارهای درست و غلط خودشان را با صدای بلند پیش میبرند. دلم برای اخموها می سوزد؛ خدا! خب! حتماً بهخاطر این که خودم هم یکی از همان اخموهای دوست نداشتنی هستم. نه این که هیچ وقت نخندم. نه این که کسی را نخندانم. نه! همهی آن شادمانیها را اما، با یک داد و فریاد احمقانه از دماغ طرف در میآورم! دست خودم نیست! تو که میتوانی هر آرزویی را برآورده کنی؛ کمکم کن! نگذار لبخندی را که به دوستان خودم هدیه دادم، از لبهایشان پس بگیرم. من به آرامش نیاز دارم. من به اندازهی یک مدیرعامل بازنشسته به آرامش نیاز دارم؛ بعد از اینهمه طوفان کوچک و بزرگ... و داروی آرام کنندهی من تنها و تنها در داروخانهی تو موجود است. داروخانهی شبانهروزی رایگان؛ مهربان! تو که بخشندهای، به من آرامش ببخش. کمک کن تا روزی من هم مثل بقیه بتوانم زیر لب زمزمه کنم: «همه چی آرومه...!». اگر حتی هیچچیز آرام نیست، باز هم کمک کن که من همهچیز را آرام ببینم. تو که دریاها و اقیانوسهای به آن بزرگی را آرام کنی، از پس آرام کردن دل کوچک من بر میآیی. دیدی که چهقدر اسمت را بردم؟! خودت گفتی، یاد تو آرامش دهندهی قلبهاست. خودت گفتی. سر قول خودت بمان مثل همیشه. منتظرم.
چاپ شده در شمارهی ۶۴۰ هفتهنامهی دوچرخه (ضمیمهی روزنامهی همشهری)
برداشت محرمانه:
فاضل نظامی فرماید:
«ای نام تو بهترین سرآغاز»
کردند مرا به زور سرباز!
شاعر مادربزرگ مردهی دیگری بهنام فاضل ترکمن نیز، در این رابطه چنین بلغوریده:
به پادگان خبر بدین، بچه سوسول داره میآد
یه بچهی ِعینکی ِگوگولمگول داره میآد
بگن که نازش نکنن، بسته و بازش نکنن
وقتی که خوابش نیومد، به زور درازش نکنن...!
(و الی
ماشالا!)
بیت دوم در مجله حذف شده بود!

یادش بهخیر! قدیمترا، جشنوارههای فیلم فجر
مثل حالا نبود بشه، باعث یکعالمه زجر
از اون روزای خیلی داغ، نوستالژی دارن همه
هر چی بگیم از اون روزا، جون شما، بازم کمه
مرحوم علی حاتمی، با مادرش دلا را برد
نور بباره به مرقدش! والا برای ما نمرد
مخصوصاً اینکه دخترش، لیلا خانم حاتمی
توی هنرمندی نداره از باباش دست کمی
مسعود کیمیایی و داریوش مهرجویی بودن
بهمن فرمانآرا و ناصر تقوایی و من!
رسول صدرعاملی، بابای آیدا رو میدید
کمال تبریزی دم مارمولکا رو میبرید!
جشنواره رو میترکوند، مامان باران کوثری
مامان باران کوثری رو نشناسی، خیلی خری!
یکی بود و یکی نبود، اما یهو یکی رسید
که بعد از اون هیچ مامانی، شبیه ایشون نزایید!
به افتخارش بزنین، هزار و کلی سوت و دست
حاک تو سر اون کسی که پا نشد و گرفت نشست!
اصغر فرهادی معرفی نمیخواد که دیگه
همون که با تندیس اسکار قراره بیاد دیگه...
یادشبهخیر! چه شوری بود! چه حالی بود!
یادشبهخیر! چه وضع شاد و شنگول و باحالی بود
صف میکشیدن همه از سر تا ته یک خیابون
تا برسه دو تا بیلیت، حتی شده از آسمون...
یادش بهخیر! قدیمترا، جشنوارههای فیلم فجر
مثل حالا نبود بشه، باعث یکعالمه زجر
مصراع دوم بیت اول و بیت آخر در مجله حذف شده بود و من اینجا گذاشتهام فقط منباب رعایت قافیه!